|
خيلي از افراد تكامل سوسياليسم را در گروه برقراري يك نظام ديكتاتور
ميدانند و سوسيال دموكراسي را يك شعار واهي ميدانند و اعتقاد دارند كه
سوسيال دموكرات در باطن يك بورژوا را تشكيل ميدهد و عملا سوسيال دموكراسي
وجود خارجي ندارد ...
اما در
جواب اين افراد كه قصد فريب افكار عمومي را دارند و البته تا حد زيادي موفق
شده اند بايد گفت كه سوسيال دموكراسي به تنها چيزي كه شبيه نيست
بورژواست در تفكرات دموكراسي سرمايه داري دفاع از حقوق قشر سرمايه دار و
مرفه جامعه كه در طول تاريخ به كتمان امتيازات خود نسبت به ديگر اقشار
جامعه پرداخته است قرار دارد اما در تفكرات سوسيال دموكراسي دفاع از طبقه
كارگر و قشر محروم جامعه قرار دارد.
رسالت
دموكراسي سرمايه داري سرپوش گزاشتن به انحرافات و فساد مالي در طبقه
سرمايه دار جامعه است و اينكه خود را هميشه حامي حقوق بشر نشان دهد اما در
باطن به يك طرفه كردن و تصاحب قدرت توسط سرمايه دارها مي انديشد اما رسالت
سوسيال دموكراسي ظلم ستيزي و در آوردن ثروت انحصاري شده سرمايه داري از
چنگال سرمايه دارهاست و رشد ترقي كليه اقشار...
اما
اين بحث به آينده تعلق دارد حكومت ايران و سرمايه داري در ايران عقب افتاده
تر از امپرياليزم جهانيست به اين علت كه فرايند وجودي اين تفكر از خورده
بورژوا به يك سيستم سرمايه داري بوده و با
استناد به تعريف سرمنشا فاشيزم
از خورده
بورژواست (به علت اينكه خورده بورژوا بك قشر متغير را تشكيل ميدهد كه با
آمال و آرزوي سرمايه داري به علت ظلم و انحصاري بودن پيشرفت در حال سقوط به
طبقه محروم و كارگر جامعه ميباشد و آن تعداد كه به هر نحوي به بالا كشيده
ميشوند (كه انقلابات خورده بورژوا از اين دسته است ) با وجود حقانيتي كه
پيش خودشون احساس ميكنند داراي قدرت حكومتي و توضيع ثروتها ميشوند و به علت
فقدان اصالت وآرمانهاي بشردوستانه
حكومتي خفقان بار بوجود مي
آورند كه جمهوري اسلامي از اين دسته است)
خوب
حالا به بحث اصلي باز ميگرديم فرض بر وجود يك حكومت خشن و سرمايه دار
مانند جمهوري اسلامي هيچ راهي براي تودها جز يك حكومت سوسيال دموكرات باقي
نمي گزارد
حال بايد بر
سر مقوله سوسيال دموكراسي و ديكتاتوري پلوتري بحث ميكنيم
هنگامي كه
ماركس وارد مقوله انقلابات شد پيشبيني كرد كه انقلابات سوسياليستي در جوامع
صنعتي شكل ميگيرد در تحليل ماركس هيچ خطري انقلابات سوسياليستي رو تهديد
نميكرد چرا كه اين انقلابات امپرياليزم را از درون نابود ميساخت پس لزومي
براي ايجاد ديكتاتوري پلورتاريا وجود ندارشت و واژه معروف دولت تمام خلق
سوسياليستي در تفكر ماركس معني ميداد ...
اما
بعدها تمام انقلابات سوسياليستي با شكست مواجه ميشد تا اينكه لنين قاعده
ماركس را بر هم زد و ابراز داشت كه انقلابات در جوامع سرمايه دار
امريست محال به عقيده لنين انقلابات در ضعيف ترين حلقه امپرياليزم ممكن است
پس تا اينجا انقلاب در عمل با تعريف ماركس فاصله گرفت لنين اعتقاد داشت كه
انقلابات سوسياليستي فقط با ايجاد ديكتاتوري پلورتاريا ممكن است و اگر
ميخواهيم انقلاب در نطفه خفه نشود بايد ديكتاتوري پلورتاريا را حاكم سازيم
...
اما
افرادي مانند لئون تروتسكي در مقابل انقلاب ايستادند به اعتقاد آنها چون
روسيه يك كشور نيمه فئودال نيمه صنعتيست با توجه سخنان ماركس امكان وجود يك
اقلاب وجود ندارد و اين يك بلوا و شورش است ...
از
شاهكار لنين ميتوان متحد ساختن تمام اقشار تحت سرپرستي طبقه كارگر را نام
برد و اتحاد تاريخي دهقانان و كارگران كه داس و چكش زاده لنبنيزم است...
به هر
حال سوسياليسم براي بقا احتياج به ديكتاتوري پلورتاريا داشت اما امروز
شرايط بين الملل عوض شده و نيازي به ديكتاتوري نداريم و ميشود در قالب
دموكراسي به اهداف خود برسيم
ب.ف
|